سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
درددل

چقدر دلم زیارت میخاد ......

سلام . حالتون چطوره ؟ خوب هستید ؟ تعجب نکنید که این روزا بیشتر میام علتش اینه که دیگه سرکار نمیرم .
صبحها تا ساعت 9 می خوابم بعدم پامیشم صبحانه ای چیزی می خورم یه دوش می گیرم یا مثلا امروز لباسها رو ریختم تو ماشین .
بابک هم که ساعت 8 میره تا اذان نمیاد بنابراین اگه خونه مامان نرم تو خونه تقریبا کار خاصی ندارم اینه که میام و می نویسم .


از یه نظر خوبه که دیگه هول و استرس سرکار رفتن و خستگی کار و اذیت شدنای اونجا رو ندارم و از طرف دیگه چون تو خونه می مونم حوصله ام خیلی سر میره . اینی که رانندگی نمی تونم بکنم یا تنهائی هم جائی برم بخصوص با تاکسی و اتوبوس ( با اتوبوس که عمرا ) بدجور دست و پام رو بسته .
همشم نمیشه به این و اون گفت امروز بیا بریم اینجا فردا بریم اونجا .
خونه مامانمم از درد مجبوری میرم والا دیگه خیلی خسته کننده شده واسم . مریم که عصر به عصر میخاد طه رو ببره کلاس اسکیت توی پارک . هی اصرار می کنه شماها هم بیاین وقتی ما میریم خودش میره تو زمین اسکیت کنار بقیه مادرا میشینه به حرف زدن ما باید عین بوق بشینیم تو پارک تا دو ساعت تا کلاسش تموم بشه و برگردیم . نه می تونی تکیه بدی نه خیلی میشه پیاده روی کرد یعنی در کل خسته کننده تر از تو خونه نشستنه که منم دیگه خیلی کمتر میرم . خونه مامان هم که من و مامان تنها باید بشینیم و حرف بزنیم . خوب واقعا حوصله آدم سر میره .
بابک هم که ماشالا تو این مدت که من نمی تونم رانندگی کنم نهایت سوءاستفاده رو می کنه و از صبح تا شب ماشین رو می بره و هر موقع هم بهش میگم منو جائی ببر خیلی راحت میگه :
حسش نیست . حالشو ندارم . خسته ام . ماشین دم دره میخای خودت برو .
ولی منو که می شناسید اینها رو نگه داشتم واسه بعد زایمانم که دیگه مشکل رانندگی کردن وجود نداره اون وقت اگه بابک خان رنگ پشت گوششونو دیدن رنگ ماشینم می بینن !!!!!!
اون وقت متوجه میشه به آدمی که نمی تونه رانندگی کنه گفتن جمله : ماشین دم دره پاشو خودت برو یعنی چه !!!!


بخصوص الان که هوا به شدت گرم شده من اینقدر دلم میخاد آخر شبا بریم دم آب تا این چند روزی که آب بازه و قدم بزنیم ولی دریغ از یه بار این کار رو کردن .
یادمه چند وقت پیش بود سر یه قضیه ای به زهره می گفتم که خیلی از کارائی که آقایون توی دوران نامزدی و عقد انجام میدن واحد تبلیغاتشونه واسه جا کردن خودشون و البته معذرت میخام خر کردن خانما .


یادته زهره ما تازه عقد کرده بودیم توی اون روز برفی با اصرار بابک رفتیم کوه صفه ؟؟ یادته چه برفی میومد ؟؟ اما حالا جلوش پرپر بزن که بابا بخدا حوصله ام سر رفته بیا یه سر بریم تا فلان جا .
خیلی راحت جواب میده : حسش نیست ........


از اول حاملگیم دلم میخاست یه امامزاده ای زیارتگاهی دعائی چیزی برم هر بار هم بهش گفتم منو یه سر ببر گلزار شهدا تخت پولاد سید محمد ......
اگه شما محل گذاشتین و به روی خودتون آوردین اونم آورده .
خیلی بده با کسی زندگی کنی که یه خودخواه به تمام معنی باشه . هر وقت هر جا دوست داشته باشه بره . هر کانالی دوست داشته باشه ببینه . خونه هر کس خوشش بیاد بره . هر موقع دوست داشته باشه بخوابه یا بیدار بشه .
و جالب تر از همه اینه که با تمام این اوصاف به من میگه تو خودخواهی .........!!!!!!!
آدم تا مجرده به هر کس رو بزنه برای جائی رفتن یا انجام دادن کاری بخصوص به خانوادش همه با جون و دل براش کار می کنن ولی وقتی اسم کسی رفت تو شناسنامه ات دیگه نه خودت روت میشه هی بهشون بگی این کار و برام بکن اون کار رو برام بکن یا منو فلان جا ببر نه اونا با رغبت قبل برات کار می کنن البته حق هم دارن میگن پس شوهرت چکاره است ؟؟؟؟؟؟
اما نمی دونن که ........
هر چند که من تو مجردیمم وابسته کسی نبودم خودم از پس همه کارای خودم برمیومدم . وقتی تنهائی رفتم ماشینمو قولنامه کردم دیگه شما بفمید چقدر مستقل بودم دیگه بقیه چیزا بماند .....
ای بابا کاش این یک ماه هم می گذشت ماشین برمی گشت زیر پای خودم تا بدونم چطور باید زندگی کنم و کارامو خودم انجام بدم و محتاج کسی نباشم که برام قیافه بگیرن و ادا اطوار در بیارن !!!!
تو این هفته یه روز صبح شال و کلاه می کنم و با آژانس میرم این چند جائی که گفتم تا دلم یه کم آروم بشه . مگه چی میشه تنهام که تنها باشم . موبایل هست اگه مشکلی پیش اومد زنگ می زنم بابام اینا بیان دنبالم .


از کوچکی از وابسته بودن به دیگران متنفر بودم چون وقتی یه نفر حس کرد بهش وابسته ای حالا تو هر زمینه ای نهایت سوءاستفاده رو می کنه . البته من همیشه هم مستقل بودم واسه همینه که الان اینقدر سختمه .
واسه همین چیزاست که هی میگم تو رو خدا دعا کنید هر چه زودتر راحت شم . سختی حاملگی یه طرفه ولی دیدن و تحمل کردن این جور اخلاق و رفتارها خیلی سخت تره اونم برای کسی که تو عمرش منتظر کسی نبوده .
ولی خوب خوبی دنیا فقط و فقط به اینه که می گذره خیلی زودم می گذره . منم منتظر گذشتنشم .
بذار بگذره تا ببینیم خدا چی میخاد ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در پنج شنبه 28 اردیبهشت 91 ساعت 10:35 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

دارم میرم سونو ....

سلام . امروز دارم میرم سونوگرافی ببینم چی میگه ؟
تاریخ جدید رو کی واسم می زنه ؟
وزن بچه چقدر شده ؟
خدای نکرده جنسیتش تغییر نکرده باشه ......
به همه گفتم واسم دعا کنند زود راحت شم .
دلم میخواد ببینم چه شکلیه ؟
اگه قشنگ نباشه چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه نق نقو و بد عنق باشه چی ؟؟؟؟


وای خدا ..........


عجب هول بدیه ها .
اگه شب خونه مامان نموندم و برگشتم خونه میام می نویسم چی شد ........


جواب سونو :


همه چیز خوب و طبیعیه .
وزنش 2 کیلو و 500 گرم .
رشدش خوبه .
همچنان همان دختر است خدا رو شکر .
ولی باز هم تاریخ زایمان 29 خرداد !!!
هر چی بش گفتم زودتر گفت فقط در صورت سزارین 10 روز زودتر می تونی ولی اگه طبیعی باشه همون !!!!!!!
ولی دعا کنید زودتر بشه به جان خودم خسته شدم ....


امروز بعدازظهر دوباره نوبت دکتر دارم . خبر اون رو هم خواهم داد .
ضمنا من هنوز هم منتظر پیشنهاد اسم قشنگما ......


و اما ......... دکتر نرفتم


قرار بود دیروز برم دکتر چون نوبت داشتم ولی از اونجائی که هفته قبلش رفتم و مشکلی هم نبود و سونو هم گفت همه چیز طبیعیه مامان جان و جناب بابک خان اصرار روی اصرار نمودند که نمیخاد این هفته بری دکتر و ما هم نرفتیم . البته می دونم که بابک به خاطر اینکه تو خ مطب دکتر به شدت مشکل جای پارک وجود داره به کلی ازبردن من به این دکتر ناراضیه ولی خوب چه میشه کرد مجبوریم بریم ......
حال اگر مشکلی پیش بیاید یقه این دو نفر را خواهیم گرفت .......



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در دوشنبه 25 اردیبهشت 91 ساعت 11:15 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

ای ..........

سلام . حالتون چطوره ؟ امروز روز مادره .......


آرزو دارم بهاران مال تو
شاخه های یاس خندان مال تو
ساده بودن های باران مال تو
آن خداوندی که دنیا آفرید
تا ابد همراه و پشتیبان تو


پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست دگر غصه چرا ؟؟
آرزو دارم :
خورشید رهایت نکند
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند
و تو را از دل آن کس که تنش در تن توست
حضرت دوست جدایت نکند


روز زن و روز مادر مبارک ......


هنوز مادر نیستم و نمی دونم می تونم باشم یا نه ؟؟؟
دوباره تموم سختیا و غصه های دنیا توی تمام وجود و زندگیم رخنه کرده ........


این الفرجک القریب ؟؟؟؟.........


خدایا اگه این سختیا واسه امتحان منه پس صبرشم بده بی تابی نکنم و اگه از بی لیاقتی و بدی خودمه که هزاران هزار بار بهش اعتراف داشته و دارم .......
خدایا به این بچه رحم کن که با تک تک اشکای من اشک می ریزه .........
مگه نگفتی : ان مع العسر یسرا ؟؟؟؟
ای خدا ........
من که ثانیه ای از زندگیم بی یاد تو طی نشده .........
امروز روز محبوبه توست .........
به حق همونی که گفتی اگر نبود محمد و علی را هم نمی آفریدی
حاجات همه رو برآورده کن دست منم بگیر .........
خدایا از ناشکری متنفرم .....
نه اینکه به تو شک دارم نه هرگز .......
ولی از خودم می ترسم نکنه همه این سختیها تاوان گناهان و اشتباهات خودم باشه .......


خوش به حالت زهره که الان مشهدی .......
و چقدر دلم برا روزائی تنگ شده که با هم می رفتیم .........


راستی نمی دونم چقدر اعتقاد به حروف ابجد درسته ؟ یا اصلا از کجا منشا می گیره و چقدر صحت داره ولی بهرحال رفتیم پیش یه روحانی و ایشان فرمودند که اسم باران به اسم من نمی خوره ( از نظر حروف ابجد ) . در نتیجه باید این اسم رو عوض کنیم ولی خوب حالا کو اسم قشنگی که به اسم منم بیاد ؟؟؟؟؟
اسم باران رو خیلی دوست دارم نمی دونم چکار کنم ؟ بی خیال حروف ابجد بشیم و بذاریم یا دنبال یه اسم دیگه بگردیم ؟؟؟؟
اگه اسم قشنگ با مسمی که خیلی هم قدیمی یا تکراری نباشه به ذهنتون رسید بفرمائید تا ببینیم به اسم من می خوره یا نه ؟؟؟؟؟


فعلا دیگه باید پاشم اماده شم برم خونه مامان . از این هفته استعلاجیم شروع شده و دیگه سرکار نمیرم . ولی خوب عملا هم کاری نمی تونم بکنم . بیشترش خونه مامانم ولی اگه گذرم به خونه افتاد یا با لپ تاپ خواهرم سر خواهم زد .......


اگه یه موقع نیومدم و رفتم واسه زایمان دعام کنید ضمنا زهره در جریان خبرها هست . اگه زنده درنیومدم حتما بهتون خبر میده واسم فاتحه بخونید ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در شنبه 23 اردیبهشت 91 ساعت 11:27 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

دو ختم مجرب .......

سلام . حالتون چطوره ؟ این چند وقته دیگه تقریبا هفته ای یکی دو روز میرم سرکار چون واقعا دیگه نمی تونم .
از دو سه روز دیگه میرم توی ماه نهم و هر لحظه اش میشه انتظار .........
انتظار خیلی سخت و دلهره آوریه ولی بهرحال یه جورائیم شیرینه .
دیروز از سرکار رفتیم خونه مامانم وقتی مانتومو درآوردم طه به شکمم نگاه کرد و گفت : خاله مگه باران چقدر دیگه باید بزرگ شه ؟؟؟؟؟!!!!!!!
گفتم خاله شکمم خیلی بزرگ شده ؟ گفت آره . تو رو خدا بش بگو زود بیاد بیرون .
کلی خندیدیم از دستش ..........
مامانمم دیروز می گفت : اینقدر دلم واسش تنگ شده انگار یه بار دیدمش و حالا دلتنگشم .........
مریم هم میگه : عماد همش میگه کاش زود بیاد دیگه حوصله مون سر رفت اگه بیاد کلی سرگرم میشیم .
خلاصه که همه به شدت در انتظاریم تا ببینیم خدا چی میخاد .....


و اما ختمها :



دیروز به طور اتفاقی از جائی رد می شدیم که دیدیم جوونی داره با یه سید روحانی که ظاهر خیلی نورانی ای هم داشت صحبت می کرد . ناخودآگاه توجهم جلب شد و چون صداش رو خیلی واضح می شنیدم تونستم بفهمم که برای رفع مشکلی داره بهش ختم میده و خیلی تاکید می کرد که این دو ختم بسیار مجربه .
منم یادداشت کردم و گفتم اینجا هم بنویسم شاید به دردتون بخوره.



1- در شب جمعه اهل خانواده غسل کرده و سوره انعام را ختم نمیایند به ایه 132 که رسیدند 202 بار آیه را تکرار کرده و سپس ختم انعام را تمام نمایند و از آن روز به بعد فقط انتظار ادای حاجت بکشند .


2- به مدت 40 روز بعد از نماز صبح به سجده رفته و 70 مرتبه ذکر : الهی بحق مفتح الابواب یا فتاح  خوانده شود .


من هیچ کدوم رو تا حالا تجربه نکردم ولی وقتی دیدم اون روحانی این طور محکم و قاطع به اون جوون می گفت انگار به دلم الهام شد که باید ختمهای خوبی باشند .


از روز 5شنبه تا حالا عضله شانه چپم  بدجور درد می کنه اون دو روز که دردش خیلی شدیدتر بود . بابک کلی واسم ماساژش داد و کیسه آب جوش گذاشت ولی بازم درد می کنه بخصوص وقتی می شینم یا ظرف می شورم یا می نویسم . دیروز که تو بیمارستان اشکم داشت درمیومد . الانم دوباره درد گرفته .
دکترم رفتم در کمال ناباوری بهم گفت : خانم استامینوفن بخور !!!!!!
چی بگم والا از این دکترای با ضریب هوشی بالا ؟

خوب دیگه کم کم باید برم . شونه ام درد گرفته . هر چی به زایمان نزدیکتر میشم دلهره و اضطرابم بیشتر میشه . 25 اردیبهشت نوبت سونو دارم و 26 نوبت دکتر . گفته از اول خرداد واسم استعلاجی می نویسه .
این چند روز رو هم دارم با استعلاجی و مرخصیای پراکنده رد می کنم .
دعا کنید به خیر بگذره ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در دوشنبه 18 اردیبهشت 91 ساعت 11:46 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

بالاخره چیده شد .......

سلام . خوب هستید ؟ خوب بالاخره اتاق باران با یک هفته تاخیر به علت دیر اومدن کمدش چیده شد .
دیروز عصر کمدش رو آوردن و من هم قبل از اون به زهره زنگیده بودم که بیاد کمک . چون راستش رو بخاید تاحالا اتاق تک واسه بچه اونم به عنوان سیسمونی نچیده بودم .
طاها هم اتاق جدا نداشت که بچینیم واسه همین طبق معمول همیشه اس زدم به زهره که بیا به دادم برس .........
اون بنده خدا هم گفت باشه و اومد .
خلاصه کمد که آورده شد تا ساعت 10 شب گیر چیدنش بودیم البته تقریبا همه کارها رو زهره کرد . دستش هم درد نکنه . فعلا که خوب شد ولی به قول زهره حالا تا دنیا اومدنش کلی تغییرات دیگه توش ایجاد میشه .
در حین چیدن بودیم که مریم اینها هم یه سر اومدن اینجا و آقا طاها تشریف آوردن توی اتاق و هی خاله خاله و هی نگاه و هی حسودی و خلاصه ........
بعدش که رفته بودن توی راه به باباش گفته بود باید واسه من یه خرس با یه کمد بخری چرا من کمد ندارم ؟؟؟؟؟؟
خلاصه که حالا تازه اول دردسره . هر چی باران داشته باشه اونم میخاد .
تازه من کلی بش گفتم خاله وسایل تو خیلی خوشگل تر بودن . تو اینقدر وسیله و اسباب بازی داشتی . ولی وقتی بزرگ شدی همه شو جمع کردیم .
باران چون کوچیکه واسش خریدیم خلاصه که حالا تازه اول مکافاته .
باید حواسم خیلی بش جمع باشه والا با این وابستگی ای که به من و بابک داره بچه از نظر روحی داغون میشه .
به قول باباش اند شرارت هم هست دیگه هیچی ........
آهان راستی عکسای اتاق پیش زهره است . قرار شده همه رو درست و راستی کنه آدرساشونو بده به من تا بذارم توی وب .
به هر حال دیر و زود شد هر چه فریاد دارید بر سر زهره بزنید چون من کاملا بی تقصیرم !!!!!!
این روزا کم کم دیگه سرکار رفتن داره آزارم میده . عملا از ساعت 10 به بعد کار کردن و تو محیط کار موندن برام زجرآور شده . ولی چاره ای هم ندارم . دکتر عزیزم بهم استعلاجی نمیده . هر چی رو ازش شکایت می کنم میگه طبیعیه !!!!!!
مرخصیامم نمیخام همشو استفاده کنم چون اگه مرخصی زایمان شده باشه 8 ماه از خرداد تا اسفند استعلاجیم اون یک ماه رو هم مرخصی با حقوق و بی حقوق قاطی هم می گیرم تا یه دفعه بعد عید برم سرکار .
ولی خوب اینا همه برنامه ریزیهای منه تا خدا چه خواهد و چه شود ........
خوب دیگه . کم کم باید پاشم از روی این صندلی .
همه کارا رو دیروز زهره کرد من دیشب از کمر درد و پا درد و اینا می نالیدم .
زهره جون دستت درد نکنه عزیزم . به قول مامانم همیشه همه زحمتای من گردن توست . انشالا بتونم به خوبی واست جبران کنم .
از همگی التماس دعای خیر دارم . قربان شما .
بای .........


و اما عکسها ........







کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در جمعه 8 اردیبهشت 91 ساعت 10:41 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

من شانس ندارم .......

سلام . خوب هستید ؟ ببخشید از اینکه بعد از مدتها هم که اومدم پست خیلی خوبی نمی ذارم ولی انگار جدی جدی من شانس ندارم .
تو این مدت بارداری هر دفعه با مامان و بابا و بعضی وقتا هم با بابک خرد خرد یه سری وسایل و لباسای باران رو خریدیم و همش رو گذاشتیم خونه مامان اینا و هیچ کس هم جز خودمون چند نفر اونا رو ندیده یعنی خودم نخاستم کسی ببینه تا وقتی می چینم همش جدید و قشنگ باشه . بارو کنید خیلیاشو حتی مریم خواهرم هم ندیده .
قصد داشتم وسایل رو بیارم خونه . با بابک با هم بچینیم تزئین کنیم بعد که تکمیل شد خبر بدم هر کی میخاد بیاد ببینه .
دیروز عصر با همین قصد و نیت به بابک گفتم وسایل رو توی ماشین جا بده ببر خونه ولی توی اتاق نبر تا من و بابا و مامان بریم واسه خرید کمد . بهش گفتم بذارشون تو سالن تا خودم بیام اینه و قران بذارم تو اتاقش اسفند هم دود کنم بعد وسایل رو ببریم تو اتاقش .
چقدر هم ذوق و شوق داشتم . بعدش رفتیم واسه خرید کمد و خدا رو شکر اون چیزی که دوست داشتم رو پیدا کردم . ولی توی راه برگشتن بابک یه چیزی بهم گفت که تمام ذوق و شوقم رو نابود و کن فیکون کرد .
نمی دونم چرا شانس من اینجوریه ؟
تا امروز هیچ کدوم از اتفاقاتی که تو زندگی خیلیا پر از خاطره و شیرینیه واسه من اینجوری نبوده .
نه خاطرات عقدم رو دوست دارم نه خاطرات عروسیم نه ماه عسلم نه هیچ کدوم از اتفاقات دیگه ای که دیگران ازش به عشق و علاقه یاد می کنند همشم تقصیره .......
ولش کن حتی دلم نمیخاد ازش حرف بزنم .
باشه خدایا اشکال نداره . تو که می دونی هر بلائیم سرم بیاری بازم دوست دارم و شاکرم . شاید من لیاقت داشتن خاطره خوب رو ندارم ....
این خاطره هم بذار به خاطر همون کسائی که عقد و عروسیمو خراب کردن به دهنم زهرمار بشه .
شانس ندارم دیگه اینم روش .........
اگه از چیدن وسایل بچه دیگه نیومدم و حرفی نزدم دلگیر نشین چون وقتی یه چیزی تو ذهنم خراب شد دیگه حرف زدن در موردش رو دوست ندارم .....
ببخشید اگه بعد از مدتها ننوشتن این پست مزخرف رو گذاشتم ولی اگه نمی نوشتم تحملش برام سخت تر می شد ......


 


عصر نوشت :
می دونم پستم خیلی نامفهومه ولی خوب دلم نمیخاست خیلی مساله رو باز کنم ولی حالا می نویسم .
راستش رو بخواید مامان بابک یه زن خیلی تنهاست خیلی تنها یعنی فقط بابک رو داره با دو تا دختر دیگه که خواهرهای ناتنی بابک هستند و راهشون به مادرشون دوره و به همین دلیل خیلی نمی رسن بهش سر بزنن . می مونیم من و بابک که خوب ما هم در حد توان میریم سراغش ولی خوب اون از تنهائی و دردهای استخوانی و مفصلی و این جور چیزا خیلی شاکیه . وقتی ما عقد کردیم اون تصور می کرد که حالا ما هر جائی می ریم یا هر کاری می خوایم بکنیم اونم باید حضور داشته باشه و این عملی نبود تا کم کم واسش جا افتاد که نمیشه اینطوری باشه .
اون زن خیلی دل رحم و مهربون و ساده ایه ولی خوب بعضی از چیزا رو هم باید رعایت کرد . البته یه چیز دیگه هم هست و اونم اینکه یه خورده کنجکاویشم زیاده و این چیزیه که من اصلا نمی تونم تحمل کنم .
دیروز که ما رفتیم واسه خرید کمد بابک وسایل رو توی ماشین چیده بود با همونها هم رفته دم خونه مامانش که واسش قرص بخره . مامانش وقتی وسایل رو می بینه بغض می کنه که اون هنوز هیچی از وسایل بچه رو ندیده بابک هم بهش قول میده که فردا که میخایم بچینیم بیاد دنبالش .
وقتی به من گفت به مامانم اینطوری گفتم من خیلی عصبانی شدم .
آخه من وقتی میخام کار کنم اصلا دوست ندارم کسی پیشم باشه و ازم هی سوال کنه . تمام خونه تکونی عید رو با هزار بدبختی به تنهائی انجام دادم و نذاشتم مامانم اینا بیان کمکم به خاطر همین .
حالا با اینکه می دونست من چقدر ذوق چیدن این وسایل رو دارم به مامانش قول داده بود که بره دنبالش .
بخدا خودم می خواستم وقتی وسایل چیده و تزئین شد به اولین کسی که خبر میدم بیاد ببینه مامان بابک باشه چون خیلی ذوق و شوق این بچه رو داره ولی حالا که چیزی چیده نشده بود !!!!!!!!
بهش گفتم همه جا رسم همینه که جهیزیه و سیسمونی و این چیزائی که مربوط به خانواده عروس میشه چیده بشه بعد به خانواده داماد میگن بیا ببین نه اینکه چیده نشده بیان ببینن .
میخاستی خیلی منطقی بهش بگی باشه مامان وقتی چیده شد می برمت همه شو ببین .
خلاصه که با این جر و بحث و دعوا و قهری که پیش اومد هر چی ذوق و شوق داشتم از بین رفت و امروز همین طور سرسری وسایل رو بردیم تو اتاق تا کمدش که اومد بتونیم بچینیم .
هیچ وقت دلم نمیخاد عروس بدجنسی باشم ولی هر کسی اخلاقای مخصوص به خودش رو داره . من ادمی نیستم که حرف و حدیثها رو خیلی راحت فراموش کنم هنوز حرفائی که مامانش سر جهیزیه گفت ( چون دقیقا مثل امروز توی زمان چیده شدن جهیزیه اومد نه بعد از چیده شدن !!! ) توی دلمه . هنوز خاطرات تلخی که توی عقد و حنابندون و عروسی واسم ساخت هر چند به قول بابک از روی سادگیش بود نه بدجنسی اذیتم می کنه .
هنوز توی هر عروسی و عقدی که میرم بغضه که گلوگیرم میشه و می بینم خاطراتی که واسه همه چقدر ماندگار و شیرینه چطور واسه من عذاب آور و غیرقابل تحمله .
نمی دونم این چیزا رو بابک می تونه درک کنه یا نه .
میگم بهش حق میدم چون مادرشه چون به قول خودش مادر به همسر ارجحیت داره . اره راست میگه مادره که اگه از دست رفت دیگه گیر نمیاد ولی زن همیشه هست این نشد یکی دیگه  ولی بد نیست ادم به بعضی از اخلاقها و انتظارات همسرش  هم احترام بذاره .
این بود جریانات کور شدن ذوق دیشب ما و ..........
بگذریم . مهم نیست . مگه نمیگن ان مع العسر یسرا ؟؟؟
خدایا منتظر یسرت می مونم .....
امشب قراره یکی از دوستای دوران دانشگاهم با شوهرش بیان خونه مون واسه شام . تقریبا همه کارامو کردم . برنجم دم شده . خورشت سبزیم روی گازه و بابک رفته یه کم کباب و جوجه هم بگیره . امیدوارم خوش بگذره .
فعلا تا بعد .....



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در پنج شنبه 31 فروردین 91 ساعت 6:33 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

امان از دست بچه ها ........

سلام . حال و احوالتون چطوره ؟ عید خوش گذشت ؟
امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و سال خیلی خوب و با برکتی داشته باشین .
این روزا اصلا حس و حال پای نت نشستن رو ندارم یعنی راستش نشستن روی این صندلی خیلی راحت نیست . منم که روز به روز دارم سنگین تر و چاق تر میشم و نشست و برخاست و دولا راست شدن هر روز سخت تر از دیروز میشه .
اما یه مشکل دیگه ای هم که هست اینه که علیرغم اینکه خیلی خسته میشم اما اگه ظهرها یه کم بخوابم شب از بی خوابی بیچاره میشم اینه که دارم سعی می کنم ظهرها یه جورائی سرم رو گرم کنم که نخوابم .
پیاده روی هم میخوام تو برنامه ام بگنجونم ولی خوب بابک رو خیلی نمیشه روش حساب کرد باید یه پایه پیدا کنم البته زهره هست ولی خوب جور شدن برنامه هم خودش کلی دنگ و فنگ داره .
حالا توکل به خدا .........
خوب حالا بریم سر موضوعی که به خاطر اون اومدم پست بذارم  .


طه رو که می شناسید ؟ خواهرزاده عزیز من که آبان ماه آینده 4 سالش تموم میشه و در حال حاضر به خاطر تک نوه خانواده بودن بسیار عزیزه .
البته ماشالا خیلی هم شیرین و تو دل بروست . نه که به چشم خاله بگما کمتر کسی میشه باهاش برخورد کنه و دوستش نداشته باشه . بهرحال خیلی هم خوش زبونه و یه کم هم نیم زبونیه . یعنی توی تلفظ س و ز و این جور چیزا زبونش لای دندونش گیر می کنه واسه همینم حرف زدنش قشنگتره .
فکر می کنم قبلا هم گفته بودم که عماد یعنی شوهرخواهر من و بابای طه وکیله و خوب بالطبع این بچه هم با واژه های وکالت و موکل و این جور چیزا آشناست . عماد یه اخلاقی داره که جواب موبایلش رو خیلی نمیده فقط شماره های اشنا و اونم در مواقع خاص . همیشه من سر همین موضوع که این گوشیش مدام زنگ می خوره و اعصاب همه رو به هم می ریزه و نه خاموشش می کنه نه رو سایلنت میذاره و نه جواب میده باهاش درگیرم ولی فایده ای هم نداره و کار خودش رو می کنه !!!
چند روز پیش عماد داشته تو خونه ظرف می شسته . یهو می بینه گوشیش زنگ می خوره . طبق معمول همیشه محل نمیذاره و به کارش ادامه میده تا اینکه می بینه بعد چند تا زنگ دیگه صدائی نمیاد . پیش خودش میگه خوب حتما قطع کرده . بعد یه دفعه می بینه که طه دویده و میگه بابا بیا گوشی با تو کار داره !!!!!!!!!
عماد می گفت از فرط تعجب و عصبانیت داد زدم گفتم کیه ؟؟؟؟ گفت موکلته !!!!!!!! گوشی رو ازش گرفتم سلام و علیک کردم و داشتم عذرخواهی می کردم که دیر جواب دادم یهو طرف گفته که :
بله آقازاده تون گفتند بابام داره ظرف می شوره !!!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااااای نمی دونید که چقدر خندیدیم . باور کنید اگه غیر از این جریان اتفاق افتاده بود و خود عماد از خنده روده بر نشده بود طه رو حسابی تنبیه می کرد چون خیلی بدش میاد وقتی خودش جواب نمیده کس دیگه ای گوشی رو برداره .


خلاصه که اون روز کلی خندیدیم . جدا چقدر بچه ها صاف و صادقن . راست میگن حرف راست رو از بچه بشنو . هر چند بعضی وقتا باعث ابروریزی میشن ولی خوب کاریشون نمیشه کرد دیگه ...

چند روز پیش بهش گفتم : طه خاله بیا ببین باران داره تکون می خوره . یه کم سرش رو گذاشته روی شکمم بعد میگه : خاله با مشت بزنم تو صورتش ؟؟؟!!!!!!! ( با همون نیم زبونی حرف زدنش ) و بعدش اگه دستم رو روی شکمم نذاشته بودم مشتش خوابیده بود روی شکمم !!!!!

اول صبح سیزده بدر که رفته بودیم پارک هوا هنوز سرد بود . اومده بود توی بغل من نشسته بود و پتو پیچیده بودیم دورمون بعد بهش گفتم : اه خاله باران هم بیدار شد . بعد یهو گفت : خاله میخای بزنم بپکونمش ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

کلا این بچه با همه مهربونیش یه کمی هم خشنه کاریشم نمیشه کرد اینجوریه دیگه .

نوروز هم گذشت و زندگی به روال سابقش برگشت .خدا رو شکر اونقدرها هم که فکر می کردم سخت نگذشت . مریم اینا زود برگشتند می رفتیم عید دیدنی و پارک و این طرف اون طرف .
هوا خیلی خوب بود .
اصفهان هم خیلی شلوغ بود . منم که فقط روز 6 رو رفتم سرکار دیگه هم نرفتم . بابک هم که تعطیل بود . همش یا بیرون بودیم یا عید دیدنی یا خونه مامان . اتفاق خیلی خاصی هم نیفتاد .
بهرحال گذشت ........
دیگه وقت نوشتنم تموم شد . خسته شدم از نشستن .
دعا کنید همه چیز به خوبی و خوشی بگذره و تموم بشه . بدجوری از زایمان می ترسم . بخصوص با حرفائی که از تجارب دیگران می شنوم . فقط دعا کنید ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در چهارشنبه 16 فروردین 91 ساعت 4:11 عصر | لینک ثابت | نظرات شما ()

پایان سال نوشت .......

سلام . حدود 10 ساعت دیگه سال 90 با همه خوبیا و بدیاش رخت برمی بنده و بهار میاد و سال و طبیعت هر دو نو میشه ..........
یک سال گذشت و چقدر زود گذشت .
انگار همین دیروز بود ...........
هر چند من زود گذشتن زمان رو دوست دارم چون موندن تو این دنیا رو با همه نیرنگها و کلکها و فریبها و بدیهاش دوست ندارم و دلم میخاد به یه جای بهتر برم ولی خوب وقتی این سرعت گذشت سال و ماه رو می بینم و بعد یه نیم نگاهی هم به پرونده اعمالم می ندازم یه خرده بفهمی نفهمی نگران هم میشم که ای واااااااااااااااااای ............
اگه یهو کوس سفرمو زدن خدا رحم کنه به اخر عاقبتم .........
توی سالی که گذشت اتفاقات خوب و بد زیاد بود .
اتفاقات خوبش این بود که:


من یه کمی بیشتر از سال قبل البته فقط یه کم بیشتر از قبل با زندگی مشترک کنار اومدم .
سفرمون به قم و دیدن و زحمت دادن به بهار و خانوادش که واقعا بهمون خوش گذشت و هنوز نتونستیم جبران کنیم .
شبای قدر ماه رمضون و رفتنمون به دعا و احیاهای شبهای قدر که خیلی برامون شیرین و قشنگ بود .
سفرمون به مشهد و دیدن ملیحه و آقا مسعود و اون شب به یاد موندنی 4 نفره که خیلی خوش گذشت و همیشه در خاطرمون می مونه و منتظر جبران کردن برای اونا هم هستیم
خبر باردار بودنم که اگر چه اولش برام غیر منتظره و یه جورائی هولناک بود ولی خوب به لطف خدا باهاش کنار اومدم و الانم داریم انتظار ورودش رو می کشیم . هر چند سخته ولی شکر .........
وصول شدن یه سری از طلبهامون و تسویه یکی از وامهای خیلی پردردسر با دو تا وام دیگه که اگرچه مبلغ بدهیمون تغییری نکرد ولی خوب شرایط یه کمی بهتر شد .
مشغول شدن بابک توی یه موسسه که کارش رو خدا رو شکر دوست داره در کنار اداره دفتر کارش . هر چند ممکنه این کار دائمی نباشه و حتی دیگه بعد از عید هم دوام پیدا نکنه ولی ورودشم به این کار خبر و اتفاق خیلی خوبی بود .
زود شروع کردن خونه تکونیمون و در نتیجه انجام شدن همه کارامون سر فرصت و اینکه الان تقریبا تمام کارامون انجام شده و نگرانی یا بدو بدوی خاصی نداریم . خدا رو شکر .....



ولی خوب اتفاقات بدی هم وجود داشت مثل :



دزدیده شدن کیف خودم اواخر فروردین ماه و اون همه ترس و استرسی که بهم وارد شد هر چند ضرر مالی زیادی برام نداشت ولی خیلی ترسیدم و خدا رو شکر دزدش دسگیر شد و حالا هم تو زندونه .
دزد اومدن به خونه خواهرم و ضرر خیلی بزرگی که براشون در پی داشت البته به غیر از ضرر جسمی و روحی که باعث شد طه هنوزم بعد از گذشت این همه مدت از شب شدن و دزد خیلی بترسه .
چندید بار درگیری با زن داداشم بخاطر اخلاق و رفتارای ناجوری که داره  بخاطر تک فرزند بودنش و یه سری خصوصیات بد اخلاقی دیگه اعصاب همه مون رو چند بار بدجور بهم ریخته بخصوص پدر ور مادرم و اینکه بخاطر اونا ما هم مجبوریم یه جورائی باهاش راه بیایم . حتی همین الان هم به خاطر درگیری شب چهارشنبه سوری بین من و اون به شدت شکرآبه هر چند خود داداشم اصلا گوشش بدهکار این حرفا نیست و رفت و امد و تلفناش با ما همچنان برقراره ......


البته خبرای دیگه ای هم بوده چه خوب و چه بد ولی خوب هم من حضور ذهن خیلی خوبی ندارم و همین که خیلیاش دیگه برای گفتن اهمیت ندارن .


فردا سال تحویله . امیدوارم که برای همه سال پر از سلامتی و خیر و برکت و تندرستی باشه . سر سفره های هفت سینتون حتما ما رو هم دعا کنید .
امسال عید ما خیلی تنهائیم .
مریم با دوستای عماد دیروز به سمت مشهد رفتند .
داداشم اینا فردا عازم شیرازن .
خاله بالا سریم رفت قم پیش بچه های اون خواهرشوهرش که فوت کرد .
دائی بزرگم با خانمش رفته لامرد .
پسردائیم با خانواده خانمش رفتند بندرعباس .
ما که همین چند تا فامیل رو بیشتر نداریم . همینا هم رفتند مسافرت و حالا تنها بازماندگان ما ، مامانم اینا و یکی از خاله هامیم .
حالا فکر کنید چقدر حوصله مون سر میره .
ولی توکل به خدا ......
دعا یادتان نرود .
یه سفره هفت سین کوچولو انداختیم اگه شد عکسش رو می ذارم .
پس تا بعد :


عید همگی مبارک ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در دوشنبه 29 اسفند 90 ساعت 10:42 عصر | لینک ثابت | نظرات شما ()

هورااااااااااااااااااااا بچه ام تک شد ....

سلام سلام سلام .
با وجود اینکه خیلی نفسم داره روی این صندلی تنگی می کنه و حسابی هم خسته ام ولی دلم میخاست بیام از خوشحالیم بنویسم .
امروز داداشم خبر داد که سونو گفته بچه اش پسره ...............
هورااااااااااااااااااااااااااااااااا
طه پسر ، اونم پسر دخترم تک میشه .
ای خدا فقط خدا وکیلی خیطم نکنی وقتی دنیا میاد پسر باشه ها ........
خدایا ذوق منو کور نکنی یه وقت .........
نه انشالا ..........
تو رو خدا دعا کنید بچه ام همون دختر باشه .
یه دعای دیگه هم بکنید که این دوران واسم اسون بگذره .
این سونوی اخری واسم 30 خرداد نوبت زایمان زده .
خیلی دیگه باید صبر کنم و هر روز داره اوضاع سخت تر میشه .
طه خفه نشده پریشب ادای راه رفتنم رو درمی آورد . بلا برده دستش رو گذاشته به کمرش شکمش رو داده جلو لباشم جمع کرده میگه خاله بهاره اینجوری راه میره !!!!!!!!!
کلی خندیدیم از دستش .
دولا و راست شدن و خوابیدن و نشست و برخاست هر روز داره سخت تر از روز قبل میشه . نفس تنگی هم که دیگه همیشگیه .
چند شبی هم هست که توی خواب یهو عضله پشت ساق یا پشت زانوم می گیره و اونوقته که دیگه از شدت درد با فریاد از خواب بیدار میشم .
اینقدر دردش فجیعه که از صدای ناله ام بابک هم بیدار میشه اونی که خوابش اینقدر سنگینه !!!!!!!
ولی خوب با همه این احوالات چاره ای جز تحمل وجود ندارد تحمل می کنیم به انتظار دختری زیبا و شیرین زبان و البته سالم و صالح ، خوش سیرت و خوش صورت انشاالله .......
دعایمان کنید . نمی دونم دیگه اینور سال میام پست بذارم یا نه ولی اگه نیومدم پیشاپیش عید همگیتون مبارک و خجسته باشه .
انشالا که سالی پر از سلامتی ، ایمان و سربلندی و خوشی داشته باشین و به همه ارزوهای خوبی که به صلاحتونه برسین .
سر سفره هفت سین ما سه نفر رو هم یاد کنید .
راستی یه سری دزد هم گرفتند که احتمال میره دزد خونه مریم اینا هم توش باشه البته هنوز خبر قطعی ای نیست و چیزی به مریم اینا برنگشته ولی بازم جای امیدواری هست .
خوب دیگه قربان شما .........


 


لطیفه نوشت :
اسم طایفه اش رو نمیگم چون تو نت از همه قشری هستن نمیخام به کسی بربخوره .

ستاد انتخابات در شهر ...... اعلام کرد : عاجزانه از اهالی شهر خواهشمندیم از رای دادن به اعلامیه هائی که در سربرگ آنها انالله و انا الیه راجعون نوشته شده است خودداری فرمایند ........



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در دوشنبه 22 اسفند 90 ساعت 10:30 عصر | لینک ثابت | نظرات شما ()

امان از دست این وبلاگ ........

به راحتی هر چه تمامتر یادداشت اولین لک پرید . اصلا نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟
این همه از جریانات دیروز نوشتم همش نابود شد !!!!!!!
حالا دیگه خیلی خلاصه می نویسم . دیروز صبح از ساعت 10 که از خواب بیدار شدم تا 8 شب مشغول تمیز کردن آشپزخونه بودم ولی تمیز شدا همونی شد که می خواستم .
هر چند یه جورائی بیچاره شدم از خستگی ولی ارزشش رو داشت .
ساعت 8 تازه با خاله اینا رفتم رای دادم و بعدم به زهره خبر دادم که بیاد . تا قبل اومدن زهره گردگیری و جاروبرقی نهائی رو هم زدم و می خواستم برم حمام که زهره گفت تنهائی نرو بذار من بیام بعد برو .
خلاصه زهره اومد و یه پیتزا و یه همبرگرم خریده بود و دیگه در حین حرف زدن من هم لباسامو ریختم تو ماشین هم کارای خرده ریزمو کردم و بعد رفتم حمام و بعد شام و حرف و ساعت 11.30 بود که زهره می خواست بره رسیدیم به بدترین مرحله کار یعنی اتو زدن لباسای بابک که یه کوه شده بود .
حالا بماند که چه فیلمی داشتیم با زهره سر تنظیم میز اتو ولی خدائیش من تا 2 شب مشغول اتو زدن بودم .
دیگه ساعت 2 که رفتم بخوابم از شدت کمر و پا و دست درد خوابم نمی برد .
هر چند خیلی خسته شدم و الان تمام مفاصلم درد می کنه ولی خوب انگار احساس رضایت می کنم . ساعت 4 صبح بود دیگه که بابک اومد منم تا همون موقع بیدار بودم یعنی نگران این بودم که راه دوره جاده هم خلوته اونم خوابش میاد خلاصه وقتی اومد دیگه خوابیدم . ولی با اجازتون هیچ کدوم امروز صبح سرکار نرفتیم .
بابک خان هنوزم خواب تشریف دارن .
لک روی دماغمم یه کم بی رنگ تر شده شایدم به قول صحرا جان خون مردگی پیدا کرده و خوب بشه . نمی دونم توکل به خدا .
راستی منم مثل زهره میخام پیوستن مادر گرامی ملیحه جون به جمع وبلاگمون رو تبریک و خوشامد بگم و ازشون بخام اگه زحمتی نیست کامنتم واسمون بذارن .
هر چند می دونم بعضیا خیلی لجشون می گیره ( مشمول ضمه اید اگه فکر کنید منظورم ملیحه استا !!!!!!!! )

ولی ای کاش می شد یه سفر اصفهان تشریف می آوردن تا ما حضوری ملاقاتشون کنیم و سعادت آشنائی باهاشون رو داشته باشیم .

باور کنید تمام مفاصلم درد می کنه که حتی نمی تونم بنویسم .
ضمنا زهره جون از شمام ممنونم که واقعا از جمله بهترین دوستانم هستی و هیچ جا تنهام نذاشتی .
امیدوارم بتونم یه روزی همه خوبیاتو جبران کنم عزیزم .
هر چند که در حال حاضر جز دعا کردن برای حل مشکلت کار دیگه ای از دستم برنمیاد .
بهرحال ممنون عزیزم .

صحرا جان متاسفانه کامنتی که برام گذاشته بودی رو با وجود جواب دادن از دست دادم .  شرمنده .





کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط در شنبه 13 اسفند 90 ساعت 11:27 صبح | لینک ثابت | نظرات شما ()

قالب بلاگفاقالب پارسی بلاگ

منوی اصلی

صفحه نخست
پارسی بلاگ


پروفایل مدیر وبلاگ
طراح قالب
 RSS 

درباره ی ما


[166]
درد دل واسه مواقع دلتنگی و مواقعی که نمیتونی واسه هیچ کس حرف بزنی ..........

آرشیو موضوعی


تبلیغات

پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
فرزانگان امیدوار
برادران شهید هاشمی
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
برو بچه های ارزشی
پروانه های بی پروا
سکوت سبز
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بوی سیب
هر چی بخوای
اسطوره عشق مادر
. . . آنگه که دلم لرزید
تو میتونی !! اخبار جنبش دانلود سرگرمی عکس کلیپ آهنگ اس ام اس جک
امپراتوری هخامنشیان
fazestan

:: قالب وبلاگ ::
:: انجمن گفتگو ::

نویسندگان


لینک های روزانه

سه نفر و نصفی [67]
زایمان [7]
چرت و پرتهای نیلوفری [107]
دختر سر به هوا [66]
روزنوشتهای من [226]
نم نم باران ( بهار عزیز ) [316]
استخاره به قرآن [25]
پیدا کردن بهترین مسیر برای مسافرت [10]
پروانه های بی پروا ( پروانه خانم ) [134]
گل سرخ ( زهره جان ) [234]
[آرشیو(10)]

:: قالب وبلاگ ::
:: هاست رایگان ::
:: انجمن گفتگو ::

مطالب گذشته

فروردین 1388 [4]
اردیبهشت 1388 [4]
خرداد 1388 [12]
تیر 1388 [11]
مرداد 1388 [8]
شهریور 1388 [5]
مهر 1388 [4]
آبان 1388 [8]
آذر 1388 [4]
دی 1388 [7]
بهمن 1388 [6]
اسفند 1388 [5]
فروردین 1389 [4]
فروردین 89 [4]
اردیبهشت 89 [2]
خرداد 89
تیر 89 [2]
مرداد 89
شهریور 89
مهر 89
آبان 89 [3]
آذر 89 [6]
دی 89 [3]
بهمن 89 [3]
اسفند 89 [2]
فروردین 90 [4]
اردیبهشت 90 [3]
خرداد 90 [4]
تیر 90 [3]
مرداد 90 [3]
شهریور 90 [6]
مهر 90 [5]
آبان 90 [5]
آذر 90 [3]
دی 90 [3]
بهمن 90 [4]
اسفند 90

طراح قالب

طراح قالب: محمد باقری
قالب وبلاگ wWw.Theam.TK
WWW.TMPFA.TK

آمار وبلاگ

بازدید امروز: 32 نفر
بازدید دیروز: 23 نفر
بازدید کل: 23385 نفر

کلیه ی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط محمد باقری


قالب وبلاگ

قالب پارسی بلاگ

قالب بلاگفا

قالب بلاگفا و پارسی بلاگ